همدلي
(empathy)، به نظر من، يعني: مشاركت (غريزي) در وضعيت (رواني و جسماني) ديگران.
همدلي، يعني شبيهسازي وضعيت ديگران (كه از طريق حواس خود دريافتهايم)، در درون خود.
مرحله اول همدلي، ورود اطلاعات (مربوط به وضعيت) ديگران است. اين اطلاعات، يا به شكل مستقيم (تجربه مستقيم)، يا به شكل غيرمستقيم (خواندن داستان، ديدن فيلم و ...) وارد ميشوند.
مرحله دوم، تحليل اطلاعات ورودي است. مغز ما، اطلاعات ورودي را، با منطق وراثتي خود، تحليل ميكند.
اين دو مرحله را دريافت ميناميم. گاهي دريافت اشتباه است. مثلا، ما صداي چرخ زنگزده گاري را با صداي جيغ اشتباه ميگيريم.
مرحله سوم، شبيهسازي آنچه دريافتهايم است، در خود. ما واكنش ديگران به رويدادي را، در خود، شبيهسازي ميكنيم. گويي، ما آن رويداد را تجربه كردهايم. هرچه باتجربهتر باشيم (يعني آن رويداد را، واقعا، بيشتر تجربه كرده باشيم) و هرچه ديگران به ما شبيهتر باشند، شبيهسازي، و در نتيجه، همدلي، كاملتر است. مثلا، ما نميتوانيم، با سوسك (كه شباهت كمي به ما دارد) همدلي كنيم، ولي با اسب (كه شباهتش به ما بيشتر است) ميتوانيم همدلي كنيم. ما حتي گاهي از چهچه دردآلود يك بلبل لذت ميبريم.
همدلي غريزي است. كودكاني، كه از گريه كودكان ديگر، به گريه ميافتند، و بزرگسالاني كه از ديدن خميازه ديگران، به خميازه ميافتند، همه، نمونههايي از همدلي هستند. البته، نبايد فراموش كرد كه، محيط زندگي، ميتواند آن را كمرنگتر يا پررنگتر كند.
همدلي را نبايد با همدردي
(sympathy)
اشتباه كرد. همدلي، در هر شرايطي (بد و خوب) ميتواند وجود داشته باشد، در حالي كه، همدردي، تنها در شرايط بد (درد و رنج) معنا مييابد. همدلي، احساسي، انفعالي، و همدردي، احساسي، درآميخته با انديشهاي چارهجويانه است.
همدلي، چيزي، مختص انسان نيست. همدلي، يكي از هزاران ترفند زيستمندان، براي زيستن بيشتر است. گريختن دستهاي پرنده، به صداي پرندهاي كه ترسيده، موجب زيستن بيشتر ميگردد. اگر آنان، به صداي جانوري ديگر (كه شرايط زيستي مشابهي دارد) هم، چنين واكنشي نشان دهند، احتمال زنده ماندنشان، باز هم بيشتر ميشود. نام برخي كنشها و واكنشهاي شيميايي گياهان، حشرات و آغازيان را، چيزي جز همدلي نميتوان نهاد.
همدلي، نسبي است، نه تنها، ميان دو گونه متفاوت (مثل انسان و اسب)، كه حتي ميان دو عضو يك گونه: بر اساس تحقيقات جديد، مردها، بهتر از زنان، درد را تحمل ميكنند، و موسرخها، بيشتر از موسياهها، درد ميكشند. آيا ميتوان گفت، زني كه با مردي كه درد ميكشد، همدلي ميكند، بيش از آن مرد، درد ميكشد؟ اين نسبيت، در جهان انساني، كه جهاني فرهنگي است، جلوه بيشتري دارد. در بسياري از مواقع، يك انسان عادي، نميتواند حتي با مثلا يك انديشمند همزبانش، همدلي كند. آيا دليل انزواي انديشمندان، نبود همدلي نيست؟
پس زبان همدلي خود ديگر است
همدلي از همزباني بهتر اســت
مولوي
منابعي براي مطالعه بيشتر:
Empathy
Empathy may not be uniquely human quality
Humans are hardwired to feel others' pain
I feel your
pain
Men inflict greater pain than women
Pain really is 'all in the mind'
Red
heads suffer more pain
Why
males bear pain better