صداى وِزوِزى مىآيد؛
و من نگاه مىکنم،
به صَخرهاى،
که يک مَگس نيز،
بَر آن،
نمىتواند بنشيند؛
و فکر مىکنم،
خطر،
شبيهِ شعر است؛
هميشه بکر است؛
و رازِ تازه ماندنِ روح،
دَر اين است،
که ترس دارد،
از آن چه که نمىشناسد؛
و هيچ ترسى،
نابتر از دلهُرهاى نيست،
که روح،
دَر حُضورِ يک فرشته،
احساس مىکند.
دلهُره نبضِ ارتباط است؛
بينِ عَروض و ضَرَبانِ قلبِ من، رابطهاى هست؛
و نبضِ بالِ شاپرک،
به عشقِ بو کردنِ زيرِ بَغلِ فرشتهها،
تند مىزند؛
و نبضِ سيمِ تِلگِرافِ بىپَرستو نمىزند.