مُفاهِمه، به گمانِ من، تلاشى دوجانبه است، براى رسيدن به فهمى مُشترک. مُفاهمه، بَر اين باوَر اُستوار است، که همگونىِ مُفاهمهگران، از نظرِ کمّى و کِيفى، فزونتر از ناهمگونىِ آنان است. مُفاهمهگران - که همه انساناند - (با وجودِ تمايزاتِ حسى، اِدراکى، اِجتماعى، اَخلاقى و ...)، به سببِ داشتنِ بُنيانهاى زيستى و کنشهاى روانىِ مُشترک، دَريافتها و خواستهاى مُشابهى دارند. رُشدِ تمدنِ بشرى نيز - که توليدِ اَنبوهِ خوراک و پوشاک و ... و رَسانه و ترانه و ... و پوستر و خبر و ... را در پى دارد - خود، سببِ شباهتِ بيش از پيشِ مُفاهمهگران مىگردد.
از سوى ديگر، مُفاهمهگران، به هنگامِ ورود به مَحدودهى مُفاهمه، از پيشينه يا جايگاهى که (از نظرِ سياسى، اقتصادى، اجتماعى، علمى، دينى، تحصيلى و ...) دارند، دَست کشيده، و با هم بَرابر مىگردند. چرا که مُفاهمه، نه يکسَره فهم است، نه يکسَره تفهيم؛ فهم و تفهيمِ دوجانبه است، ميانِ دو انسان، که به غيرِ اِستناد و اِستدلال، همهچيز - تجربه، تحصيل، علم و ... - را کنار گذاشتهاند، تا به فهمى مُشترک برسند؛ و فهمِ مُشترک، نقاطِ اشتراکِ دو فهم است؛ دو فهمِ بَرابر، دَر اِحترام، وَ اِدراک؛ و اِحترام، به اِدراکِ نامُشترک، بَندِ نافِ مُفاهمه است؛ مُفاهمه، در نبودِ احترامِ دوجانبه، سِقط مىگردد، و دَر نبودِ فهمِ مُشترک، رُشد مىيابد.
مُفاهمه، بدونِ صداقت، مُمکن نيست؛ و صِداقت، هماره دانستنِ حقيقت نيست؛ گاه، ندانستنِ آن است! در جهانى، که همهچيز - انسان، ادراک، حقيقت و ... - اَسيرِ دگرگونىست، کسى نمىتواند، هَماره، مُحِق باشد - حتا اگر حقيقت را بداند! و کسى، که بَر اين گمان است، که هيچگاه، اشتباه نکرده، يا داراى عِصمَت است - که دارندگانِ عِصمت، در کارِ هدايتاند، نه مُفاهمه! - يا فاقدِ صِداقت؛ که هر کسى، جُرأتِ سَرک کشيدن به گوشههاى تاريکِ ذهنِ خود را ندارد!
و صِراحت، دَريدنِ مُفاهمهگرِ ديگر نيست؛ روبرو شدن، با دليلِ خشمِ خود است - چه چيز جَريحهدار کرد، روحِ مَرا؟ کدام زخمِ کهنه، به خون اُفتاد؟ - کدام مُفاهمهگر است، که بگويد: "دُرست نمىدانم"؟ بگويد: "نياز به فرصتى دارم، که در اين باره بيانديشم"؟ يا - پناه مىبَرم به خدا - بگويد: "اشتباه کردم"؟
(3) و چون است، که خَس را، در چشمِ برادرِ خود، مىبينى، چوبى که چشمِ خود دارى، نمىبينى (4) يا چگونه به بَرادرِ خود مىگويى، اجازت ده، تا خَس را، از چشمَت بيرون کنم، و اينک چوب در چشمِ توست (5) اى رياکار! اول چوب را، از چشمِ خود بيرون کن، آنگاه نيک خواهى ديد، تا خَس را، از چشمِ بَرادرَت، بيرون کنى
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متا 7)
مُفاهمه، اما، کجا مُجاهله مىگردَد؟ دُرست، در آنجا، که
جاهليتِ انسان، فراموش مىگردد؛
مُفاهمهگر، بَرى از جاهليت نيست؛ جاهليتِ فردى - که گاه، خود، از آن، بىخبر است - و جاهليتِ جمعى - مُلقب به عِرقِ ملى، غيرتِ دينى، مَصالحِ عمومى و ...؛ و گاه،
جاهليتى، به ريشهدارىِ رُشدِ
تمدن؛ و گاه، کنشِ جَهولانهى مُفاهمهگر، واکنشِ جَهولانهى مُفاهمهگرِ ديگر را، بَرمىانگيزد؛ و اين، شروعِ مُقاتله است؛ چه خوب بود، اگر به سَبکِ واسِطهها، مُفاهمه مىکرديم؛ براى واسِطهها، هيچچيز، مُهمتر از خودِ مُعامله نيست!
1. در مَدخلِ "جاهليت"ِ لغتنامهى دهخدا، آمده که:
[...]
در اين مَوارد، نِسبت به جَهل، به مَعنىِ عَدَمِ عِلم، يا پيروى نکردن از عِلم، مىباشد، زيرا کسى که عِلمِ وى، با واقع، مُطابق نباشد، جاهلِ بَسيط است، و اگر خلافِ واقع را، مُعتقد باشد، جاهلِ مُرکب است، و اگر بَرخلافِ واقع، سُخن گويد، خواه عِلم به واقع داشته باشد، يا نداشته باشد، جاهل مُحسوب مىشود
[...]
رسول (ص) گفتند: هر کس کارِ بَدى کند، نادان است، هرچند بداند، که کارِ او، بَرخلافِ حَق است، زيرا عِلمِ حَقيقى، که در قلب رُسوخ يابد، از گفتار و کردارى، که مُخالفِ آن عِلم بوَد، مانع شود، و اگر کارى، بَرخلاف، از او سَر زَد، ناچار، غفلتِ قلب، يا سُستى دَر اِذعانِ قلبى، بدو راه يافته، که از مُقاومت با آن چه مُعارض با دانشِ اوست، عاجز مانده است - و اين گونه احوال، با عِلمِ حقيقى، تناقض دارد، و به همين جَهت، آن را، جَهل خوانند
2. به گمانِ من، دَليلِ بسيارى از مُشکلاتِ روانى-اجتماعىِ جَوامِعِ امروز، تمرکزِ قدرت-مديريت است؛ انسانِ امروز، که از نظرِ زيستى-روانى، با انسانِ چند هزار سالِ پيش، تفاوتى ندارد، در جامعهاى، زندگى مىکند، که ساختارِ آن، با جامعهى چند هزار سالِ پيش، قابلِ مُقايسه نيست. انسانى، که در گذشته، با کدخدا - که نه تنها مُشکلات، که حتا خلق و خوى او را مىشناخت - مُفاهمهاى رودَررو داشت، امروزه، نمىتواند، با هيچکدام از رؤساى حُکومتِ مَرکزى - که چارچوبِ زندگىِ او را، بى هيچ مَشورتى با او، مىسازند - مُفاهمه کند؛ براى اين رؤسا هم، امکانِ مُفاهمه - حتا از خِلالِ لايههاى ديوانسالارى - با ميليونها نفر - ناشناس - وجود ندارد؛ و اين، سببِ نااُميدى، و خشم مىگردد؛ خشمِ کورى، که هر چه رَسميت داشته باشد، دُشمن مىداند؛ خشونتى، که به دُنبالِ انتقام مىگردد؛ و مُفاهمه را، به رَنگِ مُجادله
به اين مَعنا
باشد.
تنها، در جامعهى مَردمسالار است، که مُفاهمه، عُموميت مىيابد؛ اما اگر مَردُمسالارى
(دموکراسى)، يعنى:
حکومتِ مردم بَر مردم، و برقرارىِ تساوى، بينِ افرادِ جامعه، و بَرخوردار کردنِ آنها، از آزادىها و ارزشهاى يکسانِ اجتماعى، و نيز، دخالت دادنِشان، دَر تصميمگيرىهاى زندگىِ فردى و اجتماعى.
(نخستين فرهنگِ زبانِ فارسى الفبايى-قياسى - دکتر مهشيد مشيرى - تجديد چاپ: 1371 - سروش)
به گمانِ من، از طريقِ انتخابِ دورهاىِ چند نماينده يا رئيسِجمهور، تحقق نمىيابد؛ مَردُمسالارىِ حقيقى، تنها، از طريقِ توزيعِ قدرت-مديريت، در تمامِ سُطوحِ جامعه، مُمکن مىگردد؛ آيا يافتنِ سازوکارِ مُناسبى، براى پياده کردنِ چنين ساختارى، نيازمندِ مُفاهمه
نيست؟!!!