هنر، جزئي از واقعيت است. هنر، هم بر اجزاي ديگر واقعيت تاثير ميگذارد، و هم از آنها متاثر ميشود. هنر، آينه تمامنماي واقعيت نيست. هنر، حتي، وظيفه آينه واقعيت بودن را هم ندارد. هنر، اساسا، وظيفه ندارد.
وظيفه، قصدي از قبل تعيينشده، است. ميتوان از فنون هنري براي رسيدن به مقاصدي تبليغاتي، مذهبي و ...، سود جُست. ولي، حاصل، هنر نيست، شبههنر است. و همچنين ممكن است در ميان ساخت يك تبليغ، فرشته الهام نزول فرمايد، و شبههنر را هنر كند. براي مثال، شعرهاي تعليمي صوفيه، شبههنراند، ولي شعر مولانايي كه ميگويد: خون چو ميجوشد منش از شعر رنگي ميزنم، هنر است.
هنر، چيزي مثل بوسيدن است. آيا بوسه وظيفه دارد؟ آيا بوسه بايد آينه تمامنماي واقعيت باشد؟ بوسه واقعي، آمدني است، نه قصدكردني، و درونيات ما را منعكس ميكند، آنگونه كه ميخواهد، نه آنگونه كه ميخواهيم. هنر، نوعي معجزه است، و شايد معجزهاي باشد، در مقياسي كوچكتر. هنر، خلق واقعيتي جديد (يا به زبان ديگر، افزودن به واقعيات موجود) است، با حفظ محدوديتهاي موجود (براي مثال، وزن، قافيه و ... در شعر كلاسيك). هنرمند، خدايي كوچك است، كه جهاني كوچك آفريده. براي مثال، حافظ، خداييست، با جهاني به نام ديوان غزليات. در اين جهان، موجوداتي وجود دارند، چون رند و ساقي، و روابطي، چون عشق و غيرت.
هنر، هيچ محدوديتي را برنميتابد، جز محدوديتهاي ذاتي خود. برگرديم به مثال بوسه. اينكه، چه كسي را، در كجا، و چگونه بايد بوسيد، ربطي به هنر شريف بوسيدن! ندارد. ولي اينكه، براي مثال، با بيني نميتوان بوسيد، محدوديت ذاتي اين هنر است. هنرمند، تلاشي جانفرسا ميكند، تا بيآفريند، اما براي چه؟ پول؟ شهرت؟ ...؟ براي ارضاي حس آفرينشگرياش. انسان ميتواند بسازد و ميتواند از ساختن لذت ببرد. معموليترين آدمها هم، براي يك بار هم كه شده، ميسازند و از ساختنشان لذت ميبرند.
اما ساخته هنرمند، با ساخته ديگران فرق دارد. ديگران، به قصد اينكه بنشينند، صندلي ميسازند، و روي آن مينشينند. اما، هنرمند، قصدي از ساختن ندارد، تازه اگر شما، روي ساخته او بنشينيد، (اگر شانس بياوريد، تنها) با سرزنش او روبرو ميشويد. خوب اگر روي فرزند شما بنشينند، خوشتان ميآيد؟! كار هنرمند، چون كار كوهنورديست، كه قلهاي را، در ماوراي محدوديتهاي انساني، فتح ميكند، و در بُلنداي گردنفرازي، از شوق، ميگِريَد.
هنر، واقعيتي روانيست، واقعيتي رواني، كه فرصت جسماني شدن يافته است. يعني، رويكردي، كه موازي با، روان فردي (ِ هنرمند)، و نتيجتا، روان اجتماعي، است (، البته هميشه وَنگوگهايي هستند، با دلمشغوليهايي متفاوت). هنر، پاسخيست، به نياز رواني جامعه، به خلاءِ رواني آحاد مردم. هنر، رؤياي جمعيست.
هنر هم، همراهِ جامعه، اما نه مانند آن، دگرگون ميشود. جامعه كه پيچيده ميشود، هنر ساده ميشود. جامعه كه خسته ميشود، هنر سبك ميشود. جامعه كه بسته ميشود، هنر باز ميشود. يكي از ويژگيهاي هنرمند، همنوايي ناخودآگاهيست، كه با مردم دارد. هرچه اين همنوايي، ژرفتر باشد، ژرفاي زماني - مكاني تاثير او، بيشتر خواهد بود. او، احساس مردم، و همچنين سليقه مردم را بخوبي ميداند. او، نه از بيرون، كه از درون خود (، يعني انساني چون ديگران)، به مردم مينگرد. هنرمند، رؤيايي ميبيند، كه همه ميخواهند ببينند. هنر، تعبير خواب مردم است.