دلريختگی،
يعنی، عدمِ تعادلی، که روی صندلیِ يک وسيلهی بازی (تاب، چرخِفلک و ...)، احساس میشود، (ولی بر روی صندلیِ معمولی، احساس نمیشود،) چيزیست، که میتواند، لذتبخش باشد، يا نباشد، اما اِنکارپذير نمیباشد؛ و عينیترين تفاوتِ صندلیِ معمولی و صندلیِ وسيلهی بازیست؛ يعنی، معياریست، برای تعيينِ هويتِ صندلی؛ بر
طبقِ اين معيار، حتا، شبهِنيمکتی بیحرکت، که از طريقِ شبيهسازیِ کامپيوتری،
موجبِ دلريختگی میگردد، هم، در رَدهی وسايلِ بازی، قرار میگيرد.
در شهرِبازیِ روح هم، آن چه،
موجبِ دلريختگی
گردد، شعر است، و آن چه،
موجبِ آن
نگردد،
غيرِشعر. اين دلريختگی، گاهی تنها، به ياریِ وزن و قافيه و ...، انجام میشود:
"به حريمِ خلوتِ خود، شبی، چه شود، نهفته بخوانیام
به کنارِ من، بنشينی و، به کنارِ خود، بنشانیام"
هاتف اصفهانی
؛ يعنی، اگر وزن و قافيه و ... آن، برداشته شود، دلريختگی، ناپديد میشود؛ و گاهی تنها، به ياریِ معنا:
"روزی، ما، دوباره کبوترهايمان را، پيدا خواهيم کرد،"
"و مهربانی، دستِ زيبايی را، خواهد گرفت"
افق روشن - احمد شاملو
؛ و گاهی، آميزهای از وزن و قافيه و ... و معناست:
"هر آن کسی، که در اين حلقه نيست، زنده به عشق
بَر او، چو مُرده به فتوای من، نماز کنيد"
حافظ
آن چه، گفتاری را، شعر میکند، دلريختگی است؛ نه سبک و سياقِ گوينده، نه شهرتِ گوينده، نه ادعای دوستدارانِ گوينده. البته، دلريختگی هم، مانند مفاهيمِ ديگرِ امروزی، نسبی است؛ ولی، فراگيرترين معيار است، برای تعيينِ شعريتِ گفتار، در دورهای، که بسياری از اشعار، نيمکتهای شهرِبازیِ روحاند.