اگر گفتهی جرمی هاوثورن
(Jeremy Hawthorn)
را بپذيريم، که:
"آن دسته از ويژگیهای مدرنيستی، که در افراطیترين شکلِ کاربردِ خود، میتوانند سببِ ايجادِ پستمدرنيسم گردند، عبارتاند از:
1) نفیِ بازنمايی، به نفعِ خودارجاعی، بهويژه از نوعِ طنزآميز، غيرِجدی و غيرِسازهای آن.
2) نفیِ حال و هوا، يا رايحهی هنری، و نفیِ اثرِ هنری، به مثابهِ يک کلِ انداموار (گرچه ديويد هاروی معتقد است، که هنر مدرنيستی، برخلافِ هنرِ پستمدرنيست، اساساً، هنری رايحهای، و حال و هوايی است (هاروی 1989، ص 22).
3) نفیِ کاراکتر (شخصيت) و بُنمايه يا طرحِ اصلی
(plot)
در داستانها، به مثابهِ مفاهيم، يا قراردادهايی معنادار، يا به لحاظِ هنری، قابلِ دفاع.
4) نفیِ همراهی و همکاری يا موافقت با خواننده، و در عوض، مقابله و ضديت با خواننده، و آزردن، و اذيت کردنِ وی.
5) حتی، نفیِ خودِ معنی، به مثابهِ نوعی اوهامِ نوميدانه و هذيانیِ پوچ، اين عقيده که هر گونه تلاش، برای درک و شناختِ جهان، امری پوچ، بیارزش، و بیفايده است، يا عقيده به مهملاتی از اين دست، که 'پديدهای، به نامِ جهان وجود دارد، که بايد به درک و فهمِ آن پرداخت'."
(پستمدرنيته و پستمدرنيسم - ترجمه و تدوين: حسينعلی نوذری - چاپ دوم: 1380 - انتشارات نقش جهان - صفحه: 138-139)
آنگاه، بايد بپذيريم، که مدرنيسم و پستمدرنيسم، تفاوتِ ماهوی ندارند؛ به همين دليل، برخی آثارِ هنری، هم مدرن ناميده میشوند، و هم پستمدرن؛ و بازهم، به همين دليل، در اين نوشتار، هنرِ مدرن و پستمدرن، "هنرِ امروز" ناميده میشوند (
بد نيست، نگاهی بکنيد، به اين زيرنويس).
و اگر مطالبِ بالا را بپذيريم، بايد گفتهی ژان - فرانسوا ليوتار
(
Jean-Francois Lyotard
1924)
را بپذيريم که:
"مسئلهی زيبايیشناسیِ مدرن، اين نيست، که 'چه چيزی زيباست؟'، بلکه مسئله اين است، که 'چه چيزی را میتوان هنر (و ادبيات) ناميد؟'"
(پستمدرنيته و پستمدرنيسم - ترجمه و تدوين: حسينعلی نوذری - چاپ دوم: 1380 - انتشارات نقش جهان - صفحه: 179)
در واقع، چيزی، که "هنرِ امروز" را، از هنرِ گذشته، متمايز میکند، "اعتقاد به نبودِ معياری، برای شناختِ هنر" است؛ و همين اعتقاد است، که هنر را، تبديل میکند، به "هذيانی پوچ"، که گاه، حتی، تا "ضديت" با مخاطب، و "آزردن، و اذيت کردنِ وی" پيش میرود؛ ولی آيا نبودِ معيارِ جامع و مانعی، برای شناختِ انسانيت، میتواند، توجيهی، برای شکنجه باشد؟
آيا وجودِ سليقههای متفاوتِ فردی و فرهنگی، به معنای نبودِ قابی (هرچند غيرِدقيقِ)، برای سليقهی انسانیست؟ آيا، اگر قابهای سليقهای، (دقيقاً) شناختهشده، و (کاملاً) قابلِ انطباق بر يکديگر نباشند، وجود ندارند؟ درست است، که قابِ سليقهی فرهنگی، گاهی، برای انطباق با قابِ سليقهی فردیِ هنرمند، شکسته میشود، ولی، صِرفِ شکستن، و هرگونه شکستن، هنر نيست؛ قابِ دَرهمشکسته، بزرگترين است، ولی، قاب نيست؛ چرا که هيچ تابلويی را، نمیتواند نگه دارد!