"... تلويزيون، ويدئو، سينما، تبليغات، و الگوهای کامپيوتری، شبيه، يا همانندهايی از واقعيت ارائه میکنند، که به مراتب، واقعیتر از واقعيت به نظر میرسند. مردم، ممکن است، متوجه شوند، که اين فراواقعيت، در واقع، شبيه، يا تقليدی از واقعيت است، ولی با اين حال، شيفته و مسحورِ آن میشوند، و آن را، بخشی از زندگیِ خود میسازند، و از اين طريق، بخشِ اعظمِ واقعيت را، به تقليد، يا همانند و شبيهِ واقعيت تبديل میکنند..."
(پستمدرنيته و پستمدرنيسم - ترجمه و تدوين: حسينعلی نوذری - چاپ دوم: 1380 - انتشارات نقش جهان - صفحه: 361)
"فراواقعيت"، به چه اندازه میتواند "واقعيت" بيابد؟ با پذيرشِ اين پيشفرض، که: "واقعيت، قابليتِ تبديل، به هر فراواقعيتی را دارد"، بايد گفت: "به اندازهی پيشرفتِ فناوری"؛ بايد توجه داشت، که محدودهی "فراواقعيت" را، "تخيل" و "فناوری" تعيين میکنند، ولی محدودهی "واقعيت يافتنِ فراواقعيت" را، تنها، "فناوری" تعيين میکند (چرا که نيازی، به حضورِ دوبارهی "تخيل"، که "فراواقعيت" را خلق کرده، نيست).
اگر بخشی از "فراواقعيت" را، که مُختصِ "زيبايی" است، "فرازيبايی"، و بخشی از "فرازيبايی" را، که مختصِ "بدنِ انسانی" است، "فراخوشاندامی" بناميم، میتوانيم بگوييم، که يکی از معضلاتِ انسانِ امروز، "فراخوشاندامی" است. در واقع، "بدنِ انسان"، از زمان رُنسانس
(
Renaissance)
است، که اهميت میيابد. ويل دورانت
(
William James Durant 1885 -
1981)
، در موردِ يکی از مظاهرِ معروفِ رُنسانس، يعنی سقفِ نمازخانهی سيستين
(
Sistine
Chapel)
میگويد:
"اينجا ميکلانژ بار ديگر به انفعال نفسانی مسلط خود آزادی کامل
میدهد، وگرچه موضع نقاشی او نمازخانهی پاپهاست، موضوع و هدف هنر، بدن انسانی است.
مانند يونانيان، او به چهره و وجنات آن کمتر اهميت میداد تا به قالب جسم. بر سقف
سيستين در حدود پنجاه مرد و چند زن تصوير شدهاند که غالباً برهنهاند. هيچ
دورنمايی در آن تصاوير وجود ندارد، از گياهان نيز اثری نيست مگر در مجسم ساختن خلقت
نباتات، و نقوش تزئينی نيز به کار نرفته است؛ مانند فرسکوهای سينيورلی در اورويتو،
جسم انسان تنها وسيلهی تزئين و ارائه است.""
هر فضای کوچکی که در طرح
کلی نقاشی بر سقف سيستين خالی مانده بود با يک تصوير برهنهای پوشانده شده بود که
چندان بهرهای از زيبايی نداشت، ولی نيرومند و قهرمانی بود. در آنها هيچ نشانهای
از کشش جنسی نيست، هر چه هست نمايش مستمر بدن انسان به منزلهی بزرگترين نمودار
کارمايه و حيات است."
(تاريخ تمدن -
ويل دورانت -
مترجمان:
ابوطالب
صارمی، صفدر
تقیزاده - چاپ
سوم: 1371 -
انتشارات و
آموزش انقلاب
اسلامی - جلد
پنجم - صفحه: 507)
"آدم"ی، که در "سِفرِ پيدايش"، به خداوند میگويد:
"چون، آوازِ تو را شنيدم، ترسان گشتم، زيرا که عُريانام، پس، خود را پنهان کردم"
(
عهدِ عتيق - سفر پيدايش - باب سوم)
در "سِفرِ رنسانس"، در "نمازخانهی سيستين"، برهنه میگردد: شرمگاهِ انسان، تجلیگاهِ هنر میگردد؛ اهميتِ بدن، از رنسانس تا به عصرِ حاضر، رفتهرفته، افزايش میيابد؛ امروزه، "ورزش" واجب است، همان گونه که روزی، "پرستش" واجب بود؛ امروزه، "زيبايیِ اندام"، نوعی "رستگاری" است؛ امروزه، يکی از مهمترين وظايفِ علمِ پزشکی، افزايشِ "زيبايیِ بدن" است.
اما، چيزی، که دستِکم، هزارهی سومِ ميلادی را، متمايز میکند، فراگير شدنِ استفاده از فناوریِ پيشرفتهایست، که توانايیِ آفريدنِ "فراواقعيتی، واقعیتر از واقعيت" را دارد؛ امروزه، به ندرت، میتوان عکس يا فيلمی را يافت، که "فراواقعی" نشده باشد؛ مدلها و هنرپيشههای امروزی، همه، "فراواقعی" هستند؛ به قولِ مُدلی، به نامِ کريستی برينکلی
(Christie Brinkley):
"به مدلها و هنرپيشهها، مدتِ درازی، پس از تصويربرداری، 'رژيمِ ديجيتالی' میدهند"
(
Extremely
Perfect)
و متأسفانه، مردمِ عادی، که خود را، با افرادِ "فراواقعی" (که در همه جا
- پوسترها، مجلات، فيلمها و ...
- حضور دارند) مقايسه میکنند، احساسِ حقارت میکنند؛ زيرا، راهی، برای شبيه شدن به آنها نمیيابند.
آيا، فناوری، توانايیِ پُر کردنِ شکافِ ميانِ "انسانِ واقعی" و "انسانِ فراواقعی"
* را دارد؟
* "انسانِ فراواقعی" را، مقايسه کنيد، با "انسانِ کامل"، در ادبياتِ صوفيه:
"انسانِ کامل را، بايد چهار چيز، به کمال باشد: اقوالِ نيک، افعالِ نيک، اخلاقِ نيک و معارف"
(انسان کامل - عبدالکريم بن ابراهيم گيلانی - صفحه: 4)
از اين تعريف، چنين برمیآيد، که "انسانِ کامل"، نيازی به "اندامِ نيک" ندارد، اما هنگامی، که سخن از انبيا و اوليا، به ميان میآيد، "جسم"ِ آنان نيز، ستوده میشود:
"رسولِ خدا صلی الله عليه و آله، در چشمِ هر بيننده، بزرگ و موقر مینمود، در دلها، جا گرفته و عزيز بود، صورتش، مانندِ ماهِ شبِ چهاردهم میدرخشيد، رنگِ چهرهاش، سفيدِ مايل به سرخی بود، نه لاغر اندام، و نه بسيار فربه. صورتش، سفيد و نورانی، و ديدگانش، گشاده و سياه، ابروانش، سياه و باريک و پيوسته بود، سری، برگ و متناسب، قامتی متوسط (نه بسيار بلند و نه کوتاه) داشت."
(محمد در آئينه اسلام - آيت الله حاج سيد محمد حسين طباطبائی - چاپ: 1361 - انتشارات نور فاطمه - صفحه: 49)
"دو پستانش، عاری از مو بود، گودیِ کفِ پايش، از متعارف، بيشتر، مژههايش بلند، محاسنش، پُرپشت، دارای موی فراوان. شاربش، بلند نبود، ولی پُرپشت بود، موهای سفيدِ معدودی، که در سَر و صورتش پيدا شده بود، به واسطهی خضاب، سبزه به نظر میرسيد، دهانش، فراخ، ولیمتناسب، دندانها، از هم جدا و باز و سفيد، موها، صاف و غيرِمجعد، از وسطِ سينه، تا ناف، خطی باريک از مو داشت، تمامِ اعضا و جوارحش، معتدل بود، شکم، با سينه مساوی بود، سينهاش، پهن، گردنش، در زيبايی، چون نقرهی خام بود."
(محمد در آئينه اسلام - آيت الله حاج سيد محمد حسين طباطبائی - چاپ: 1361 - انتشارات نور فاطمه - صفحه: 50)
"دستها و پاهايش، صاف و بدونِ گره بود، ساقهای پايش، معتدل و کوگوشت بود، چانهای، کوتاه و متناسب، پيشانیاش، کمی متمايل به جلو بود، رانهايش، خيلی کلفت و ضخيم نبود، لگنِ خاصرهاش، چون مردانِ شجاع، کمی پهن بود"
(محمد در آئينه اسلام - آيت الله حاج سيد محمد حسين طباطبائی - چاپ: 1361 - انتشارات نور فاطمه - صفحه: 50)