* لاتمنشی
* روشنفکر
* لاتمنشی در ميانِ روشنفکران
* لاتمنشی
واژهی
lumpen
را (که در فارسی، عموماً، به شکلِ "لمپن" و "لومپن" به کار میرود، ولی من "لاتمَنِش" را، به عنوانِ مُعادلِ فارسیِ آن برگزيدهام)، نخستين بار، مارکس
(
Karl Marx
1818-1883)
و انگلس (
Friedrich Engels
1820-1895)
در 46-1845 ميلادی، در کتابِ جهانبينیِ آلمانی
(
The German
Ideology)
به کار بردند. آنها در تحليلِ طبقاتیِ خود، با پرسشی روبرو بودند: "چرا بخشی از طبقهی کارگر
(
working
class)
نقش اجتماعیِ خود را، به درستی ايفا نمیکند؟".
آنها با افزودنِ پيشوندِ آلمانیِ
lumpen
(لاتمَنِش) به واژهی فرانسویِ
proletariat
(که در فارسی، عموماً، به شکلِ "پرولتريا" به کار میرود، ولی من، "کارمايهداران" را، به عنوانِ معادلِ فارسیِ آن برگزيدهام) اصطلاحِ "کارمايهدارانِ لاتمَنِش"
(
Lumpenproletariat)
را ساختند، که دلالت داشت، بَر گروهی از "کارمايهداران"
(proletariat)
که فاقدِ "آگاهیِ طبقاتی"
(
class consciousness)
هستند. به باورِ آنان، "کارمايهدارنِ لاتمَنِش" گوش به فرمانِ سرمايهداریِ تاريخی (طبقهی متوسطِ بیتاريخ) و اشرافسالاریاند. در نوشتههای بعدیِ مارکس و انگلس، "کارمايهداران" به آنانی اطلاق میشود، که "کارِ توليدی"
(productive labour)
میکنند، و "کارمايهدارانِ لاتمَنِش" به آنانی که "کارِ غيرِتوليدی"
(unproductive labour)
میکنند.
بَعدها، مارکسباوران، "کارمايهدارانِ لاتمَنِش"
(Lumpenproletariat)
را، برای اطلاق به بخشی از "کارمايهداران"
(proletariat)
که فاقدِ حرفههای مجاز بودند - مانندِ روسپيان، گدايان، بیخانمانان و ... - به کار بردند. به باورِ آنان، "کارمايهدارانِ لاتمَنِش"، در بيرونِ نظامِ کار - مزد
(wage-labor system)
قرار میگيرند، و بسياری از آنان، برای بقای خود، وابسته به "سرمايهداری"
(bourgeoisie)
و "اَشرافسالاری"
(aristocracy)
هستند. به همين سبب، "کارمايهدارانِ لاتمَنش"، انگيزهای برای شرکت در انقلاب ندارند، و در واقع ممکن است بخواهند، ساختار طبقاتیِ موجود را حفظ کنند. ازاينرو، آنان نيز مانندِ مارکس و انگلس، به "کارمايهدارانِ لاتمَنِش"، به عنوانِ نيرويی ضدِانقلابی مینگرند.
پيشوندِ
lumpen
(لاتمَنِش) که اين گونه واردِ ادبياتِ سياسی-اجتماعیِ جهان شده بود، به مرورِ زمان، واژهای مستقل شد، که دلالت داشت، بَر افرادِ جداشده از هر طبقه (نه تنها "کارمايهداران")؛ و مهمترين ويژگیِ "لاتمَنِش"، که عموماً، پستترين جايگاه را در طبقهی خود دارد، ناآگاهی است (بد نيست، نگاهی بکنيد، به تعريفهای فرهنگِ
بينالمللی و
دائرةالمعارفیِ وبستر).
ورودِ
lumpen
(لاتمَنِش) به رسانههای گروهی، سببِ متداولتر شدنِ اين واژه، و مبهمتر شدنِ معنای آن شده است. اکنون ديگر، اين واژه، بيش از آن که يک اصطلاح باشد، يک ناسزاست، و در مجموع، دلالت دارد، بر افرادی، که تلاش میکنند با روشهای غيرِاخلاقی و غيرِقانونی (بويژه خشونتبار)، به اهدافِ خود برسند. به اين شيوهی رفتاری "لاتمَنِشی"
(lumpenism)
گفته میشود. امروزه، "لاتمنشی"، تداعیکنندهی رفتارهايی، مانندِ مَعرکهگيری، غوغاطلبی، عَربدهکِشی، فحاشی، کتککاری و ... است.
* روشنفکر
واژهی
intellectual
را (که اکنون، "روشنفکر"، به عنوانِ معادلِ فارسیِ آن شناخته میشود)، نخستين بار، جرج کلمنسو
(
Georges Clemenceau
1841-1929)
در 1898 ميلادی، در ماجرای دريفوس
(
Dreyfus
affair)
به عنوانِ اسم
(
noun)
، در زبانِ فرانسه، به کار برد. البته، مفهومِ نسبتاً مُبهمی، که اين واژهی تازه، بر آن دلالت میکرد، تازه نبود، ولی تا آن زمان، اصطلاحاتی، مانندِ "اهلِ فرهنگ"
(man of letters)
بر آن دلالت میکردند (بد نيست، نگاهی بکنيد، به تعريفهای فرهنگِ
بينالمللی و
دائرةالمعارفیِ وبستر).
اما، معادلِ فارسیِ
intellectual
از کجا آمده است؟
"ميرزا آقاخان کرمانی، تحتِتأثيرِ نهضتِ خرَدگرايیِ فرانسه، در قرنهای 17 و 18، اصطلاحِ 'مُنوّرالعُقول' را، که هم به روشنگری، و هم به کاربردِ عقل در مقامِ اطلاق به دشمنانِ خرافات و طرفدارانِ قانون اشاره داشت، وضع کرد، که اين اصطلاح، بعد از تغييرش به مُنوّرالفِکر، توسطِ فرهنگستانِ رضاخانی، و با هدفِ عَربیزدايی، به 'روشنفکر' تبديل شد."
(
روشنفکران و تحولاتِ فرهنگی)
ولی "کسی، به درستی نمیداند، که اين کلمه را، نخستين بار، چه کسی يا کسانی، و معادلِ چه کلمهی ساده يا مرکبی در زبانهای اروپايی به کار بردند. اما، از آنچه در زبانهای اروپايی متداول است، و امروز هم، ما، معمولاً، 'روشنفکر' را در ترجمهی آن میآوريم، اين کلمه، بايد در ترجمهی کلمهی فرانسویِ
'intellectuel'
يا کلمهی انگليسیِ
'intellectual'
آمده باشد."
(
سنتِ روشنفکری در ايران)
اما، تعريفِ "روشنفکر" چيست؟ پاسخهايی را، که به اين پرسش دادهاند، بسيار گوناگوناند:
گرامشی (
Antonio Gramsci
1891-1937)
روشنفکران را، به دو گروهِ "سازمانيافته"
(organic)
و "سُنتی"
(traditional)
تقسيم میکند. او، "روشنفکرانِ سازمانيافته" را، گروهی از "روشنفکران" میداند، که "مستقيماً، در خدمتِ گروهِ مشخصی هستند"، و "روشنفکرانِ سنتی" را، گروهی از "روشنفکران"، که "مستقيماً، در خدمتِ گروهِ مشخصی نيستند". او میگويد، که هر گروهِ (توجه داشته باشيد، که واژهای که او به کار میبرد، "گروه" است، نه "طبقه") اجتماعی، به شکلِ سازمانيافتهای، يک تا چند لايه "روشنفکر" پديد میآورد، که بدان گروه، همگنی و آگاهی از کارکردَش، نه تنها در زمينهی اقتصادی، که در زمينههای سياسی و اجتماعی میبخشند.
يکی از مفاهيمِ کليدیِ گرامشی، "چيرگی"
(
hegemony که در فارسی، عموماً، به شکلِ "هژمونی" به کار میرود، ولی من، "چيرگی" را، به عنوانِ معادلِ فارسیِ آن برگزيدهام)
است. به باورِ او، روشنفکرانِ گروهِ حاکم
(ruling)
، با خلقِ نوعی جهانبينی، و القای آن، به گروههای تابع
(subaltern)
، موجبِ برقراریِ "چيرگی"ِ آن گروه بر گروههای ديگر (بدونِ توسل به زور) میگردند. توجه داشته باشيد، که گرامشی بر اين باور است، که هر گروه يا طبقهای، روشنفکرانِ خود را دارد؛ و روشنفکرانِ هر گروه يا طبقهای، خود به يک يا چند لايه تقسيم میشوند؛ و روشنفکرانِ هر گروه يا طبقه، با القای جهانبينیِ خود، نه تنها، میتوانند، گروه يا طبقهی خود را هَمگِن کنند، بلکه میتوانند، گروهها يا طبقاتِ ديگر را هم، به دنبالهروی از خود وادارند. به باورِ او، خلق و القای جهانبينی، به عهدهی "روشنفکرانِ سازمانيافته" است، و "روشنفکرانِ سنتی"، نقشی، به غيرِ دنبالهروی ندارند.
مانهايم (
Karl Mannheim
1893-1947)
هم، بر اين باور است، که "روشنفکران" را، به دليلِ خاستگاهها و جايگاههای گوناگونِ اجتماعی، نمیتوان در يک طبقه جای داد. او ترجيح میدهد، روشنفکران را، قشری "نسبتاً بیطبقه"
(relatively classless)
بخواند. به باورِ او، شايد، "ميراثِ آموزشی مشترک"
(common educational heritage)
بتواند، "تفاوتهای ناشی از تولد، وضعيت، حرفه و رفاه" را کمرنگ کند، اما به باورِ گرامشی، گوناگونیِ رشتههای تحصيلی، موادِ درسی و ...، موجبِ کاهشِ مشترکاتِ آموزشی میگردد.
برخلافِ مانهايم و گرامشی، پولانزاس
(
Nicos Poulantzas
1936-1979)
جايگاهِ اجتماعیِ روشنفکران را، "خردهسرمايهداری جديد"
(new
petty-bourgeoisie)
میداند. به باورِ وبر
(
Maximilian Weber
1864-1920)
هم، چون "روشنفکران"، مالکِ وسايلِ توليد نيستند، جايگاهِ اجتماعیشان، مشابهِ کارگران است. بسياری از مارکسباوَرانِ جديد هم، "روشنفکران" را، بدونِ هيچ گفتگويی، در "طبقهی متوسط" جای میدهند.
شيلز (
Edward Albert Shils
1911-1995)
میگويد، که کارِ "روشنفکران"، خلقِ آرمانها و نمادهايی، جهتِ تفسيرِ جهان، برای افرادِ جامعه است؛ کارِ آنان، آفريدن و نگه داشتنِ جهانی نمادين، برای جامعه است. مانهايم هم، "روشنفکران" را، گروههايی اجتماعی میداند، که وظيفهی اجتماعیِشان، تفسيرِ جهان، برای جامعه است. ادوارد سعيد
(
Edward Wadie Said
1935-2003)
"روشنفکر" را، فردی میداند، که تلاش میکند، پيامی، نظريهای، رويهای، فلسفهای، يا انديشهای را، با گفتن، نوشتن، آموختن و ...، برای همه، قابلِ فهم و تجسم کند. به باورِ شريعتی
(
Ali Shariati
1933-1977)
"روشنفکر"، فردیست، که از خودجوشی، سازندگی، قدرتِ تشخيص و استنباط و قضاوتِ شخصی، در برابرِ واقعيت، برخوردار است؛ او از شناختِ حقيقی و مستقيم از مردم، و تفاهم با آنها برخوردار است؛ و بايد، بيش از هر چيز، تعيين کند، که جامعهی او، در چه دورهای از تاريخ قرار دارد.
با اين که تعريفهای کارکردی (که به کارکردِ اجتماعیِ "روشنفکران" میپردازند)، فاقدِ اختلافاتِ (عمدتاً) غيرِقابلِجمعی هستند، که در ميانِ تعريفهای ساختاری (که به جايگاهِ "روشنفکران" در ساختارِ اجتماعی میپردازند) وجود دارند، آنها هم، نمیتوانند، به ما، شناختِ دقيقی از "روشنفکر" بدهند. يعنی، با هيچکدامِ اين تعريفها، نمیتوان، همهی مصاديقِ موردِ نظرِ تعريفکننده را شناسايی کرد. تعريفهای ايرانی هم، که عموماً، تلاش میکنند، تا با استفاده از واژههايی، مانندِ "حق"، "عدالت"، "تعهد"، "ايثار" و ...، از روشنفکر، چهرهای چون "ژاندارک"
(
St. Joan of Arc
1412-1431)
بسازند، تنها، ابهام را بيشتر میکنند. ورودِ واژهی "روشنفکر" به زبانِ روزمره هم، سببِ هر چه مبهمتر شدنِ معنای آن شده است. "روشنفکر"، اکنون، در تداولِ عامه، اين معانی را دارد: تحصيلکرده، مُتجدد، آگاه، خلاق و حتا بیقيد.
تعريفهای "روشنفکر"، در عينِ اين که جامع و مانع نيستند، از نظرِ فراگيریِ مَصاديق، طيفِ گستردهای را دَر بَر میگيرند. "روشنفکر"، گاهی، به نظريهپردازان اطلاق میشود: يعنی، شمارِ انگشتشماری از نخبگان؛ و گاهی، به سازندگان و کاربرانِ کالايی فرهنگی: يعنی، شمارِ زيادی از مردم، که دارای کمينهفرهنگی هستند.
* لاتمنشی در ميانِ روشنفکران
بر طبقِ اين تعريفها، "روشنفکران"، "آگاه" و "منطقمَدار"، و "لاتمَنشان"، "ناآگاه" و "زورمَدار"اند؛ اما، وُجوهِ مُشترکی هم دارند: هيچکدام، جايگاهِ اجتماعیِ مشخصی ندارند؛ هر دو گروه میتوانند، به گروهها يا طبقاتِ ديگر خدمت کنند. ولی آيا اين نقاطِ مشترک، میتواند، عَملکردهای لاتمَنشانهی برخی "روشنفکران" (از نوشتههای توهينآميز گرفته تا مبارزاتِ مسلحانه) را توجيه کند؟
به گمانِ من، در کشورهای عقبمانده، فاصلهی ميانِ "روشنفکران" و ديگرِ مردم، بيش از حَدِ طبيعی (يعنی همين فاصله در کشورهای پيشرفته) است. اما چرا؟ زيرا "روشنفکران"ِ جوامعِ پيشرفته، برای "روشنفکران"ِ جوامعِ عقبمانده، افقی آرمانی ترسيم میکنند (اين، دقيقاً، همان کاریست، که "روشنفکران"ِ پيشروی هر جامعهای، با "روشنفکران"ِ ديگر میکنند)؛ اما، آن افقِ را، بايد، از فرازِ ساختارهای امروزينِ آن جوامع (که ديروز نبودند) ديد؛ تلاش، برای ديدنِ آن افق، در جوامعی، که آن ساختارها را ندارند، منجر به درآمدنِ ريشههای اجتماعی، فاصله گرفتن از واقعيت، و در نهايت، بیهويتی میگردد؛ "روشنفکرِ بیهويت"، راهی ندارد، به غيرِ آن که برود، و در خاکی ديگر ريشه بدواند؛ و اگر نتواند برود، يا برود، و نتواند ريشه بدواند، سرخورده میگردد؛ و از درآميختنِ بیريشگی و سَرخوردگی، چيزی، به غيرِ "لاتمَنشی" به بار نمیآيد.
حواشی:
"lumpen""of, relating to, or being an amorphous group of dispossessed and uprooted individuals set off by their inferior status from the economic and social class with which they are identified <exclusion of the rootless ~ proletariat from a leading role in the revolutions - Amer. Polit. Sci. Rev.> <the new unemployed intelligentsia ... will not become ~ intellectuals - Daniel Bell>"
(Webster's Third New International Dictionary of the English Language, unabridged - 1981)
"lumpen""of or pertaining to disfranchised and uprooted idividuals or groops, esp. those who have lost status in their class: The marginal members of the middle class suffer heavily during a depression and often become part of the lumpen bourgeoisie."
(Webster's Encyclopedic Unabridged Dictionary of the English Language - 1989)
"intellectual""a: a person of superior intelligence: a brainy person <an uneducated ~ who had directed his great powers to accumulation and exploitation - S.H.Adams> <an ~ is a person endowed with unusual mental capacity - Saturday Rev.> b (1): a person devoted to matters of the mind and esp. to the arts and letters: one given to study, reflection, and speculation esp. concerning large, profound, or abstract issues <afraid to be an ~ - if you wanted to go to art galleries, you were immediately suspect - P.E.Deutschman> <a friendly manner, a quiet voice, and the face of an ~ - William Ridsdale> (2): a person claiming to belong to an intellectual alite or caste, given to empty theorizing or cerebration, and often inept in the solution of practical problems: EGGHEAD <don't go for the ~ who knows nothing but $2 words - J.P.Whitcomb> <that dreary and narrow creature an ~ - Manchester Guardian Weekly> <~ is an ugly word ... it implies consummate snobbery - Russell Kirk> c: a person engaged in activity requiring preeminently the use of the intellect: one engaged in mental as distinguished from manual labor <~s ... are functioning groups of society, like any of the professionals, such as lawyers, doctors, engineers, professors - F.G.Wilson>"
(Webster's Third New International Dictionary of the English Language, unabridged - 1981)
"intellectual""7. aperson of superior intellect. 8. a person who places a high value on or pursues things of interest to the intellect or the more complex forms and fields of knowledge, as aesthetic or philosophical matters, esp. on abstract and general level. 9. an extremely rational person; one who relies on intellect rather than on emotions or feelings. 10. a person professionally engaged in mental labor, as a writer, teacher, etc., as distinguished from a manual laborer or businessman."
(Webster's Encyclopedic Unabridged Dictionary of the English Language - 1989)
|
برخی از منابع:
روشنفکران
و تحولاتِ
فرهنگی
روشنفکری:
جستجوی حقيقت
سنتِ
روشنفکری در
ايران
معضلات
روشنفکر
ايرانی
نظريهپرداز
هژمونی
Defining Intellectuals and Their Social Location