میگذارم،
سَرِ خود،
به دامنِ حضرتِ مريم،
که به دَستانِ نوازشگرِ خود،
رام میکند،
همهی دَغدغهها را،
و به آهنگِ کلامِ خود،
به خانه میبَرد،
غريبهها را،
و چنان نگاه میکند،
به آدم،
که کشيده میشود،
روح،
به جايی،
که غريزه میبَرد،
چلچلهها را،
آنجا،
باد،
به هم نمیزند،
پنجرهها را،
آنجا،
واژه،
نمیتواند ابری بکند،
آينهها را،
آنجا،
خواب،
به اهتزاز درمیآورد،
ملافهها را.