هديه به سهراب
سپهرى
شروعِ باران بود؛
و بوى خاک را چنان بُلند مىکرد،
که آدمى ويارِ خاطره مىکرد.
عُبورِ رودخانه از
مَسيرِ سَنگلاخ بود؛
و رَنگِ واژههاى خاکگرفته را،
به آن چنان طراوتى نشان مىداد،
که طلاماهىِ
عِيد را،
به کاسهى
چشمِ دُخترانِ
کور
مىانداخت.
فرودِ چَرخريسکى به شاخ و بَرگِ تصَوّر بود؛
و شيارهاى تاريخِ درخت را،
به دُنبالِ پيلههاى شاپَرک
مىگشت؛
و با طلاى عَلفها،
براى هر فرشته آشيانهاى مىساخت.
ورودِ قاصِدَکى به جَمعِ بَچّهفرشتههاى بىحوصله بود؛
و اگر باد نبود،
هنوز هم، مَلکوت،
غَرقِ جيغ و خَنده بود.